X
تبلیغات
زولا

بچه توخس

نگاه آخر

برای آخرین بار نگاه تب دارم رو به آسمون نمناک چشمای معصومش دوختم .....

یه بغض غریب تو گلوم چنبره زده بود و یه دنیا ابر بهاری توی چشمام لونه کرده بودن ... چشمام میل باریدن داشت و گلوم هوای فریاد....

چه طور می شد باور کرد که جاده بی انتهای با هم بودن ما ، به انتها رسیده بود .... باور کرد که سهم من از اون همه روزهای خوب ، فقط و فقط یه بغل خاطرات سوخته است و یه دنیا حسرت کال ...

ناباورانه قدم هاشو نظاره می کردم که آروم آروم ازم دور و  دورتر می شد .. دلم می خواست فریاد بزنم :‌ نـــــــــــــــــــرو  ..... دلش می خواست فریاد بزنم :‌ بمــــــــــــــــــــــون ... ..ولی بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمی داد ، با چشمام فریاد کشیدم :‌بمـــــون ... اما افسوس که هیچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فریاد چشمامو بشنوه ...

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)